هنوز باور ندارم که او رفته است
دیروز عصر21 فروردین 85 در مسجد حضرت رسول سعادت آباد تهران مراسم ختم دوست عزیر دکتر جعفر غیومیان برگزار شد. وقتی عکسهای بزرگش را دیدم که به صورت پوستر از سوی همکارانش در پژوهشکده حفاظت خاک وآبخیزداری به سر در مسجد آورده بودند و در آن او را با کلاه انجمن زمین شناسی مهندسی ایران می دیدیم احساس کردم که دوباره جلسه انجمن خودمان است و الان است که او را مجددا او را به عنوان هماهنگ کننده ای فعال و همیشه خنده رو و البته کار راه انداز خواهم دید که با ان لهجه غلیظ اصفهانی دو باره می خواهد جلسه را بگرداند. مخصوصا که کلاه انجمن هم در ان عکس بر سرش بود و من آخرین با او با همین کلاه در یک عکس دست جمعی در آخر کنفرانس زمین شناسی مهندسی ایران در اسفند ماه گذشته بودم. این عکس را هم ندارم و به محض اینکه به دست من یا مهندس مهدویفر برسر بر روی همین صفحه یاد بود خواهیم گذاشت
در این رویا بودم که دیدم همکاران و دوستان من و او دارند به هم تسلیت می گویند و ... دوباره بازگشت به عالم واقع! اصلا نمی توانستم و نمی توانم باورکنم که او دیگر نیست... بغضی سنگین در مسجد به گلویم فشار می آورد و در جمع عزادارانش مشغول تمرین درک واقعیت شدم که همانا از دست دادن ناگهانی او بود. من نمی دانم که خانواده عزیزش چگونه این فاجعه را تحمل می کنند ولی ما که نمی توانیم باور کنیم که او نیست. هفته آینده می خواهیم جلسه انجمن زمین شناسی را برای اولین بار بدون حضورش تشکیل دهیم. برای خود من شرکت در چنین جلسه واقعا از نظر احساسی آسان نیست ولی از سوی دیگر می بینم که سازمان دهی کارهای انجمن ما به ویژه در سه، چهار سال گذشته تا حد زیادی مدیون زحمات شخص دکتر غیومیان است. ادامه کار جدی انجمن را به نوعی ادای دین به او می دانم
مهدی زارع


1 Comments:
تقديم به خانواده محترم مرحوم دكتر غيوميان هنوز باورم نميشود! بگو كه خواب ديدهام! بگو دوباره ميرسد زِ راهِ دور و با نگاهِ روشنش شبانِ تيرهي مرا پر از شهاب ميكند و با نوازشش پر از غرور ميشوم از اضطراب و خستگي دوباره دور ميشوم! ×× پدر پر از شميم زندگي پدر پر از سرور بود چگونه باورم شود نبودنش! نديدنش! بگو كه خواب ديده ام! بيا وُ از رسيدن سحر بگو بيا وُ با من از طنين خندههاي يك پدر بگو! هنوز باورم نميشود! كه او به خواب تا ابد نديدنِ ستاره رفته است! كه او به شهرِ ياسهاي تا ابد بهاره رفته است! اگر كه اين خبر دروغ نيست اگر كه خواب نيست بيا وُ دست كم بگو كه با من است در آسمان در اوجِ كهكشان در آن سپيديِ بلندِ بيكران و از ورايِ ابرها مرا نظاره ميكند! دوباره خنده ميكند! و من پر از غرور ميشوم! از اين شبِ دلخستگي از اين بدونِ او شكستهگي بگو كه دور ميشوم! ×× هنوز باورم نميشود بگو كه خواب ديدهام
محمد آریامنش
Post a Comment
<< Home